محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3721

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« به اوباش عك و نبطيان دهكده ها و اشعريان « واگذاشتيم » گويد : ابن اشعث برفت تا به زرنگ رسيد كه شهر سيستان بود و يكى از مردم بنى تميم به نام عبد الله بن عامر بعار از طايفهء بنى مجاشع بن دارم عامل آنجا بود كه عبد الرحمن وى را گماشته بود و چون عبد الرحمن به هزيمت آنجا رسيد در شهر را ببست و نگذاشت وارد شهر شود ، عبد الرحمن چند روزى آنجا بماند اميد داشت در شهر گشوده شود و وارد شود و چون ديد به شهر دسترسى ندارد حركت كرد و سوى بست رفت كه يكى از مردم بكر بن وائل به نام عياض پسر هميان پدر ابو هشام سندوسى را بر آنجا گماشته بود . گويد : عياض از ابن اشعث پيشواز كرد و گفت : « فرود آى » و عبد الرحمن بيامد و آنجا فرود آمد . عياض انتظار كشيد و چون ياران عبد الرحمن غافل شدند و از دور وى پراكنده شدند ، به دو تاخت و او را به بند كرد كه مىخواست با تسليم وى از حجاج امان بگيرد و به نزد وى منزلت يابد . گويد : رتبيل كه از آمدن عبد الرحمن خبر يافته بود ، با سپاهيان خويش به پيشواز وى روان شد ، و بيامد تا بست را محاصره كرد و آنجا فرود آمد و كس پيش مرد بكرى فرستاد كه به خدا اگر آزارش كنى كه خرده چيزى به چشمش افتد يا زيانش زنى يا يك موى از او كم شود ، از اينجا نروم تا ترا پايين بكشم و با همه كسانت بكشم و فرزندانتان را اسير كنم و اموالتان را ميان سپاه تقسيم كنم . گويد : بكرى به دو پيغام داد : « ما را به جان و مال امان بده و ما عبد الرحمن را به حال سلامت با همه اموالش به تو تسليم مىكنيم . » گويد : پس رتبيل به اين قرار با آنها صلح كرد و امانشان داد كه در را بر روى ابن اشعث گشودند و او را رها كردند كه پيش رتبيل آمد و گفت : « اين ، بر اين شهر عامل من بود و وقتى او را گماشتم مورد اعتماد و اطمينان من بود و اما خيانت كرد و با من